دیشب داشتم توی خیابون ولیعصر قدم می زدم. یه ساختمون بزرگ توجهم رو جلب کرد، تا حالا ندیده بودمش. از در شیشه ایش تو رو نگاه کردم، شبیه یه مرکز خرید بود. رفتم تو. یه سری پله ی عریض که با فرش قرمز پوشونده شده بودند سمت چپ در ورودی بود، یه حس عجیبی منو کشوند سمت پله ها. دستم رو گذاشتم رو نرده های نقره ای و براقش و دونه دونه پله ها رو رفتم بالا. یک طبقه، دو طبقه، هیچ خبری نبود. فقط سکوت، و یه کم ترس.به طبقه ی سوم که رسیدم، احساس کردم نفر سومی هم توی ساختمونه، می تونستم صدای نفسش رو بشنوم. برگشتم، پشت سرم مردی بود که کت و شلوار مشکی پاره ای پوشیده بود، پوست صورتش پوسیده بود ، گردنش رو کج کرد و با چشم هایی که هیچ نوری نداشتند زُل زد به من. نفسم بند اومده بود. شک ندارم که زنده نبود. درِ پشت سرش با صدا باز شد ، چند نفر دیگه شبیه خودش ظاهر شدند و آروم اومدند به سمت من. نمی دونستم چیکار کنم، همه ی توانم رو جمع کردم و شروع کردم به دویدن. پله هارو دوتا دوتا بالا می رفتم و هرچه بالاتر می رفتم ترسم بیشتر می شد، درهایی که پشت سر هم باز می شدند و جنازه هایی که با صدای وحشتناکی دنبال من راه افتاده بودند. نمی دونم چند طبقه بالا رفته بودم، در باز اتاق کوچکی رو دیدم ، خودم رو پرت کردم توی اتاق خالی و در رو پشت سرم بستم. تنها راهی که به بیرون داشت بالکون کوچکی بود که پله های اضطراری نردبون مانندی به زمین وصلش می کردند. ترسیده بودم، ارتفاع بالکون خیلی زیاد بود، صدای کشیده شدن ناخن هاشونو روی در می شنیدم، در چوبی تحمل این فشار رو نداشت. پامو روی اولین پله ی نردبون گذاشتم و شروع کردم به پایین رفتن. همه جا صورت هایی رو می دیدم که خودشون رو به شیشه ی پنجره ها چسبونده بودند و دستهاشون توی هوا دنبال من می گشت. به زمین رسیدم. آدم هایی که دورم بودند تنها حسی که نمی دادند حس اعتماد بود. شروع کردم به دویدن، نمی دونستم به کجا... یهو دیدم که توی چهار راه ولیعصرم و چهره های آشنا احاطه ام کردند. خودم رو انداختم تو بغل عزیز نازنینی که آرام ترین جای دنیا بود. سرم رو گذاشته بودم روی سینه اش و داشتم آدم های شادی رو نگاه می کردم که بستنی و آبمیوه می خوردند و خنده اشون فضا رو پر کرده . اما باز اون دلشوره ی لعنتی شروع شد، صدای آژیر ماشین پلیسی رو شنیدم که نزدیک می شد. به ما که رسید ایستاد، دو نفر نقابدار از ماشین پیاده شدند، به دست های دوستم دستبند زدند، به زور سوار ماشینش کردند و رفتند...
چشممو که باز کردم خیس عرق بودم، می تونستم صدای تاپ تاپ قلبم رو بشنوم،داشت صبح می شد. خوابم چه بازار شامی شده بود دیشب. راستی، به این می گفتند "اضغاث احلام"؟
پ.ن:
- سیمین دانشور، خالق سووشون، در آی.سی.یو بیمارستان پارس.
- شاعران و نویسندگان بر بالین دانشور حاضر شدند.
- شماره ی جدید روز آنلاین را بخوانید.
چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

این حضرت حافظ چه نفسی می دمد در روح خسته. روحش شاد!
فالم:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند ، چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت زنقش نیک وبد است
چو بر صحیفه ی هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلسِ جمشید گفته اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصلِ پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دلِ درویش خود بدست آور
که مخزن زر و گنجِ درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر
که جز نکویی اهلِ کرم نخواهد ماند
زمهربانیِ جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
پ.ن - عکس:امروز، روستای "ده تنگه"، آهار
(اگر می دانستم عکس گذاشتن در این بلاگفای خنگ اینهمه دردسر دارد از همان اول بی خیال اینجا می شدم!)
مامان پشت در قفل شده ی اتاقم ایستاده . از ناراحتیِِ من ناراحت است. صدایش را می شنوم :" این عشق کوفتی باید آدمو خوشحال کنه، نه اینکه با غمش از پا درت بیاره...". ایستادنش بی فایده است، باز نمی کنم. به "خودخواهی" ای فکر می کنم که در دایره ی لغات تو تعریف شده و به "غم"ی که در دایره ی لغات مادرم!
پ.ن:باران می بارد.
هاله اسفندیاری: در این چند ماهی که در ایران بودم و وقت کردم به کارهایی که کردم فکر کنم و واقعا به این نتیجه رسیدم که این افراد، و خود من، حلقه های زنجیری شدیم که به اسم دموکراسی، به اسم توانمند سازی زنان، به اسم دیالوگ،سعی دارند شبکه هایی به وجود آورند که این شبکه ها نهایتا منجر به به وجود آوردن تغییراتی درون رژیم شود، یعنی متزلزل کردن این سیستم.
رامین جهانبگلو: فعالیت هایی که می کردم بیشتر در راستای اهداف دشمنان ایران قرار گرفت، نه در راستای اهداف مردم ایران. من از کرده ی خود پشیمانم و سعی می کنم جبران کنم.
پ.ن: خائنان به خیر و خوشی اعتراف می کنند، از کرده پشیمان می شوند، ما احساس امنیت می کنیم و زندگی شیرین می شود!
ساعت از 9:30 گذشته. یک لیوان قهوه درست می کنم. چند تا کاغذ و یک روان نویس مشکی برمی دارم و خیلی مشتاقانه جلوی تلویزیون می نشینم! با چند دقیقه تاخیر شروع می شود؛ به نام دموکراسی.
از براندازی های نرم می شنویم،از انقلاب های مخملی و نارنجی. از اوکراین، صربستان، گرجستان، از "مایک استون" و پروژکتورهای برقی که از آمریکا قرض گرفته تا روزنامه ی انقلابی اش را با کمک دانشجویان چاپ کند. دانشجویان خندانی را می بینیم که فیلم "سرنگونی یک دیکتاتور" رو می بینند و هورا می کشند. سخنرانی های بوش که به مردمی که زیر سلطه ی دیکتاتورها زندگی می کنند نوید آزادی می دهد.دانشجویی، که گفته می شود مانند بسیاری از فعالان دموکراسی با بورسیه ی آمریکا مشغول تحصیل است، مدام برای ما لبخند می زند. و اهداف نهایی انقلاب، که در یک کیسه ی زرد رنگ حمل می شود!
"هاله ی اسفندیاری هستم، شصت و هفت ساله..." و حرکت دوربین روی دست های چروکیده اش. زوم دوربین روی صورت، لب ها، چشم ها.
هاله اسفندیاری : وقتی سخنرانی از ایران در برنامه ای شرکت می کند، افرادی که برای گوش دادن حرفهایشان می آیند "سیاست سازان" هستند، یعنی کسانی که در نهادهای دولتی، کنگره ی آمریکا، نهادهای اطلاعاتی، رسانه های گروهی، بنیادها، دانشگاه ها و مراکز تحقیقاتی فعالیت دارند... نقش من شناسایی سخنرانها بود. چون سالها از ایران دور بودم با متخصصانی که در خارج بودند مشورت می کردم و ز آنها اسم می گرفتم، یا اینکه وقتی به ایران سفر می کردم اگر اسمی داشتم با آنها تماس می گرفتم و آشنا می شدم...انچه که مهم بود، شبکه ی ارتباطی وسیعی بود که بین شرکت کنندگان در این کنگره ها و جلسات پیش می آمد...در ارتباط با مسایل جوانان، برای مثال واقعه ی 18 تیر که در ایران اتفاق افتاد، با دکتر جهانبگلو تماس گرفتم و از او خواستم در مور این حادثه صحبت کنند، ایشون گفتند بهتره فقط اشاره ای به این حادثه بشه... بعد از آن واقعه در ایران اخیرا آقای "علی افشاری" یک بورس مطالعاتی از صندوق دموکراسی دریافت کردند...دانشگاه ها هم از بنیادها کمک می گیرند. یکی از این مراکز فعال دانشگاه "هاروارد" است ... دانشگاه ها ضلع سوم این مثلثند که در ارتباط با ایران دو نقش دارند: 1- استفاده از تجزیه و تحلیلها درباره ی ایران و برقراری ارتباط با ایرانی ها. 2- بودجه ای که به ایران اختصاص می دهند. این بدجه به منظور تغییر در نهادهای تصمیم ساز داخل کشور صرف می شود. یعنی نوعی تغییر از درون که تصمیم گیر آن آمریکاست... بودجه ی این مراکز از دو راه تعیین می شود. بودجه ی اجرایی از طریق کنگره ی آمریکا و بودجه ی برنامه ها که از طریق خود بنیادها و بخش خصوصی و افراد... بنیاد "سوروس" فرهنگ سازی می کند،نهادهای مدنی زنان را تقویت می کند(مثلا در گرجستان)، به نهادهای آموزشی و بهداشتی کمک می کند، در تقویت رسانه های داخلی مخالف تلاش می کند...
رامین جهانبگلو حتی یک بار هم دوربین را نگاه نمی کند. تمام مدت به زمین چشم دوخته.
از سالهای تحصیلش میگوید، از آشنا شدنش با مجله ی دموکراسی و نهادهای سیاسی آمریکا.از از ارتباطات شبکه ای مهمی که شکل گرفته است و می تواند کار عملیاتی که می خواهد را به خوبی اجرا کند، از نقش هاله در دعوت او به شرکت در کنفرانس UCLA.
کیان تاجبخش از مجله ی گفتگو می گوید که مفاهیم جدید مربوط به دموکراسی و جامعه ی مدنی را منتشر می کند. از بنیاد سوروس و ابعاد مبارزاتی آن؛ برنامه ی آشکار، فرهنگ سازی و شبکه سازی، پیاده سازی فلسفه ی جامعه ی باز. از نقش خود به عنوان مشاور و هماهنگ کننده ی پروژه بین نهادها و افراد در درون ایران و بنیاد سوروس. از اینکه دولت آمریکا و بنیاد سوروس علارغم تفاوت داشتن در سیاست کلی، در مقابل مسئله ی ایران موضع یکسانی دارند.
لیوان قهوه ام سرد شده. منتظر برنامه ی فردا شبم...
پ.ن:
۱- تمام جملات نقل به مضمون اند.
۲- چقدر این آدم ها کارهای بدی می کرده اند! "جرم" از این سنگین تر؟!
۳- همه ی ما هم که (بلانسبت) ... ایم!
۴- معلومه حرف های هاله را با دقت تر شنیده ام!
۵- فیلم "مردانه-زنانه" (Masculin féminin) گودارد رو دیدم.خوب بود. از دیالوگها لذت بردم.
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
زآه شرر بار، این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ
نغمه ی آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه ی این خاک تیره را، پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم، داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم، ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این
بیشتر کن، بیشتر کن، بیشتر کن
مرغ بی دل، شرح هجران
مختصر، مختصر کن...
این روزهایم با صدای شجریان پر است.
امروز برای چندمین بار "هم نوا با بم" را دیدم. آخر برنامه، بعد از تشویق حضار که مرغ سحر را خواند، نصف تماشاچی ها اشک می ریختند. چه دارد این ترانه که تمام تار و پود آدم را می لرزاند؟
پ.ن:
۱-"رامین جهانبگلو"، "هاله اسفندیاری" و "کیان تاجبخش". چهارشنبه و پنج شنبه، ساعت 21:45 در سیمای جمهوری اسلامی ایران.
۲- وبلاگ 18 تیر هک شد.
۳- سينا پايمرد- كه در 16 سالگی مرتكب قتل شد- در آستانه اعدام است.
توجه: حکم اعدام سینا که قرار بود امروز(چهارشنبه) صبح اجرا شود، ده روز به تعویق افتاد. شماره ی حسابی برای دریافت کمک های نقدی مردم اعلام شده تا با جمع کردن پول دیه ی مقتول، از اعدام سینا جلوگیری شود.
در وارش بخوانید.
خیلی از نیمه شب گذشته. دراز کشیدن خسته ام کرده، خواب به چشمم نمی آید. ملافه را کنار می زنم، "عقاید یک دلقک" را برمی دارم و روی صندلی ننویی توی بالکون می نشینم. تاب خوردنش را دوست دارم. چند پشه ی مزاحم دور سرم وز وز می کنند، آن مارمولک بدترکیب هم هنوز روی دیوار است، قصد رفتن ندارد. ازش می ترسم اما اگر فکر کرده می تواند بالکونم را از چنگم در آورد سخت در اشتباه است. نادیده می گیرمش. آسمان خالی است، نه ماه را می بینم، نه از ستاره ات اثری هست. شمعدانی ها گل داده اند. رازقی هم. چشمانم را می بندم و با ولع عطر رازقی را می بلعم. دستت را حس می کنم که موهای ریخته بر پیشانی ام را کنار می زند و روی گردنم می غلطد. پیش از آنکه چشم باز کنم رفته ای...
کتاب می خوانم. یک صفحه، دوصفحه ، به خودم که می آیم،بیست صفحه خوانده ام و هیچ نفهمیده ام. آنچه در فکرم می چرخد نه "آقای اشنیر" است، نه "ماری" ، نه هیچ یک از کلمات "هاینریش بل". تویی. آنچنان عمیق در من ریشه دوانده ای که گردشت را در رگ هایم حس می کنم. توی تمام کوچه پس کوچه های این شهر تویی، روی تمام جدول های کنار خیابان. میان تمام آبنبات چوبی ها، کنار تمام بچه هایی که فال حافظ می فروشند، بین تمام بلال فروش های پارک ملت، در همه ی کلاس های نرفته و قرار های کنسل شده ام ... دلم برای خودم تنگ شده است.
صدای اذان می آید. به پشتی صندلی تکیه می دهم و گوش می کنم. چیزی در گلویم گیر کرده، اگر نشکند خفه ام می کند.
دارد صبح می شود. سپیده زده، صدای گنجشک می آید. چقدر برای امروز کار دارم؛ باید تحقیقم را بنویسم، زبان بخوانم، به چند گالری زنگ بزنم، خرید کنم، به دیدن دوستی بروم، حال چند نفری را بپرسم ... زندگی کنم. دلم سفر می خواهد، تنها، طولانی.
همین.
همه عمر برندارم سر از اين خمار مستی
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی كه حضور و غيبت افتد
دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستی
چه حكايت از فراقت كه نداشتم، وليكن
تو چو روی باز كردی، در ماجرا ببستی
نظری به دوستان كن كه هزار بار از آن به
كه تحيتی نويسی و هديتی فرستی
دل دردمند ما را كه اسير توست يارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
پ.ن: دانشگاه و چشم انداز آینده
روی سکویی که یک متری از زمین فاصله دارد نشسته ایم. بستنی قیفی هایمان را لیس می زنیم و بازی بچه های قد و نیم قدِ وسط محوطه را تماشا می کنیم. پسر بچه ی دو-سه ساله ی بازیگوشی هوش از سرمان برده است. چشمانش از شیطنت برق می زند و با بادکنکی که از خودش بزرگ تر است مشغول بازیست. تی شرت زرد خوشرنگی پوشیده ، با شلوارک سبزی که کمی برایش بزرگ است. رفتارش هوشمندانه تر از سن و سالش به نظر می رسد. مدام در حال بدو بدو کردن و خندیدن است. آنقدر پشت سر پسرکی که سوار یک موتور چهار چرخ است راه می رود تا بالاخره از او سواری می گیرد. وقتی با اعتراض صاحب موتور مواجه می شود، خیلی خونسردانه انگشت اشاره اش را روی دماغ کوچولویش می گذارد و آرام می گوید: "هیس! داد نزن!".
صدای قهقهه ی بچه ها فضا را پر کرده است. آرامم اما ترسی عجیب وجودم را فراگرفته است. ترسی مثل تمام مواقعی که منتظر خبر بدی ام، یا حادثه ی ناگواری. تا صبح خواب می بینم. خواب که نه، کابوس. کابوسِ آدم های آشنا! نمی خواهم به هیچ چیز بدی فکر کنم، اصلا نمی خواهم فکر کنم.اما این حس لعنتی رهایم نمی کند ... من از رنگِ بالاتر از سیاهی می ترسم.
پ.ن:
۱-یوتوپیای لنینیستی شریعتی- اکبر گنجی
۲- وبلاگ ۱۸ تیر
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانـند
در جعبه را باز می کنم. هزار تکه ی کوچک، همانقدر آشفته اند که افکار من. اشتیاق عجیبی دارم به نظم بخشیدن به این آشفتگی.
تکه ی اول پازل را برمی دارم. شبیه هیچ چیز نیست...
بعد از دو ساعت خسته تر از آنم که ادامه دهم. حاصل، چهل و دو قطعه ی به هم پیوسته است، ردای سرخ گوشه ی تصویر .
روی روتختی بنفشم رها می شوم. نسیمی که از در بالکون می وزد زنگوله های آویخته از سقف را به رقص وا می دارد. شجریان می خواند:
بی همگان به سر شود/ بی تو به سر نمی شود
پ.ن: فیلتر شدن بلاگر بهانه بود. دلم تغییر می خواست. هنوز هم آنجا را دوست دارم.
نزار قبانی
برگی افتاده بود
جای ديگری افتاده بود
و من صدای افتادنش را
صدای جدا شدنش را از شاخه
چرخيدنش را و پيچ و تابِ آرامآرام آمدنش را
و صدای نشستنش را، بر سطح درخشانِ آسفالتی، پيادهرو خيابانی ، ...
شنيده بودم
ندانستم از كدام شاخهی كدام درخت
در كجا روييده بود و
بر كجا فرود آمده بود
اين چنين درخشان و اينچنين پرعشوه
همين است، فقط همين
و ملالی نيست
برگی، جايی، افتاد
و زندگی من گذشت در، يافتنِ درخت
و در، دريافتنِ برگ و درخت
همين بود، فقط، همين
و ملالی نيست ديگر
جز دوری شما.
كامران بزرگنيا