-"اگر به خانه ی من آمدی
برای من ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم."
پ.ن:من همه ی تو را از بَرم!
پ.ن:
- نه، "نفرت" کار من نیست، آزارم می دهد. من فقط بلدم عاشق شوم. ای خیالات بد! رهایم کنید!
- خوب آدم ها بعضی وقت ها دوست دارند از خودشان تعریف کنند!

پ.ن:
اصل ۱: دنیا ما رو ...ه .
اصل ۲: به ... م !
تبصره: ندارد.
- خوشحالم.
پ.ن:قفسه ی سینه ام تیر می کشد.
که لیلی و مجنون فسانه شود
حکایت ما جاودانه شود
...
- دوست دارم باد بوزد، باران ببارد، خلاف جهت باد بایستم طوری که صورت و گردنم خیس آب شود، دستهایم را دو طرف بدنم باز کنم و فریاد بکشم.
- ذهنم پر از چیزهایی است که هر کارشان می کنم جمله نمی شوند برای نوشتن. سر تا به پا حسّم. بدون هیچ وزنی، دارم روی ابرها پرواز می کنم!
- " آدم ها استعداد عجیبی دارند در به دست آوردن چیزهایی که به ضررشان است".
پ.ن:
گلبرگ را زسنبل مشکین نقاب کن
یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن
بگشا به عشوه نرگس مست خراب را
وزاشک چشم نرگس رعنا به خواب کن
بفشان عرق زچهره و اطراف باغ را
چون شیشه های دیده ی ما پر گلاب کن
بوی بنفشه بشنو و زلف نگار گیر
بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن
زآنجا که رسم و عادت عاشق کشی توست
شمشیر کین به خون دل ما خضاب کن
ما بخت خویش و خوی تو را آزموده ایم
با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن
حافظ وصال می طلبد از ره دعا
یارب دعای خسته دلان مستجاب کن
پ.ن: نفس بکش؛ دم، بازدم، دم، بازدم، باز دم...
- بازگشته ام از سفر.
سفر از من
بازنمی گردد.
شمس لنکرودی
-سقوط کردم! آنهم کجا؟ وسط اقیانوس! نمی دانید با چه زحمتی، خودم رو به تکه ای از بال هواپیما که روی امواج غوطه ور بود آویزان کرده بودم و میان کوسه ماهی های گرسنه، به سمت نا کجا آباد پارو می زدم!
-بهترین اتفاق این سه روز، دیدن این موجود فسقلی(!) بود. انقدر از نظر روحی به من نزدیک است که می توانم از اعماق وجودم برایش بگویم و مطمئن باشم که حس می کند، که می فهمد. امروز بعد از خداحافظی حسابی دلتنگش شدم.
- شیراز را دوست دارم. انقدر باصفا و شاد است، که همه ی نگرانی ها فراموشت میشود. آدم های ریلکسی که همیشه می خندند و اصلا هم به خودشان زحمت نمی دهند! مغازه دارها تا ظهر می خوابند، اگر عشقشان کشید ، عصر سری هم به دکان می زنند! بگذریم از باغ ها و خیابان های پر از دار و درخت که از دیدنشان خسته نمی شوی.
- به محض ورود ، دم در هتل، یک دوست فیلیپینی پیدا کردم! کارمند شرکت اریکسون بود و یک کلمه هم فارسی نمی دانست. با اینکه از صبح تا شب با زنگ و اس.ام.اس بیچاره ام کرده بود اما آدم خوبی بود! این دوست عزیز ما یک راننده ی اختصاصی داشت که به خرج شرکت، قرار بود تمام شهر را بگردند. من و آیه هم از آنجایی که درست نبود و مهمان نوازیمان اجازه نمی داد که دوستمان را در دیار غربت بدون مترجم رها کنیم، دعوتش را قبول کردیم و تمام شیراز و تخت جمشید را مجانی گشتیم! تازه ، مترجم خرج دارد، نمی شود همینطوری بدون ناهار و چای و بستنی ولش کرد به امان خدا!
- راننده ی دوستمان آدم جالبی بود. به قیافه اش می خورد سی و دو-سه سالی داشته باشد. گفت هشت سال است که ازدواج کرده و عاشق همسر و دخترش است. پای تلفن آنچنان قربان صدقه شان می رفت که عشق را در صدایش می دیدی. می گفت همه ی دنیا را با یک تار موی خانمش عوض نمی کند. که همه ی زندگی اش خانواده اش است. راضی است و خوشحال و همه چیز هم دارد. فکر می کنم خوشبختی را می فهمید. برایم جالب تر شد وقتی فهمیدم که راننده ی دوستمان بیست و سه سال بیشتر ندارد!
- یادم رفت از حافظیه فال بخرم.اشکالی نداره، الان با حافظ قهرم! تقصیر خودش بود، دلگیرم کرده...
- بچه ها آزاد شدند.
پ.ن:
"من
پری کوچک غمگینی را می شناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد،
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام.
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه
از یک بوسه به دنیا خواهد آمد."
- هیچوقت فکر نمی کردم به خفت و خواری "هری پاتر" خواندن تن دهم، اما به خدا که من بی تقصیرم. معتاد می کند لامصب!
"عقاید یک دلقک" تمام شد. بعد از Amelie، دومین شخصیتی بود که انقدر با او همزاد پنداری می کردم. پدر مرا در آورد این کتاب!
"شوخی" میلان کوندرا ، "نان سالهای جوانی" هاینریش بل و "فرنی و زویی" سلینجر در نوبتند.
- دیروز سه تا فیلم دیدم؛ Life is beautiful از Benigni، یک انیمیشن به اسم Vincent از Tim Burton و یک فیلم کوتاه برزیلی به اسم Isle of Flowers . هرسه تا خیلی خوب بودند.
- دارم میرم سفر، تنها. به نظر شما احتمال سقوط هواپیمای "توپولوف" هواپیمایی آسمان چقدر است؟
- خبر رسید که فردا همه ی دانشجوهای زندانی آزاد می شوند. امیدوارم راست باشد.
- جوهر عشق "زحمت کشیدن" برای چیزی و "رویانیدن" چیزی است. یعنی عشق و زحمت جدایی ناپذیرند. آدمی چیزی را دوست می دارد که برای آن زحمت کشیده باشد و برای چیزی زحمت می کشد که به آن عشق می ورزد. (هنر عشق ورزیدن - اریک فروم)
پ.ن: یاد هر قوم نکن تا نروی از یادم...
چشم که می گشایی، همان سقف خاکستری است و موکت کثیف و بوی نا. دستت ناخودآگاه تکه گچ کوچکی را که از گوشه ای کنده شده بر می دارد و خط جدیدی روی دیوار می کشد. پنج تا پنج تا و یک دسته ی نیمه تمام. خنده ات می گیرد از این سرگرمی کوچک. خط که می کشی به چه فکر می کنی؟ چشم های نگران مادر یا دست های لرزان پدرت؟ به بازجویی که رفیق نیمه شب هایت شده؟ به دوستی که گه گاه مشتی به دیوار می کوبد؟ راستی چراغش همیشه روشن است این سلول نمور یا شب ها خاموشش می کنند؟ غریب است سکوتی که صدای پای زندانبان بشکندش...
اما می دانی، فقط چند متر آن طرف تر، بیرون آن دیوارهای لعنتی، جایی که آفتاب داغ تابستان کلافه کرده این جماعت را که صد و یک سال است در پی واژه ی نا ملموسی دوانند، کسانی هستند که فقط به تو فکر می کنند. به خط هایی که می کشی، قدم های کوتاهی که در آن چند متر بر می داری، تمام کابوس های شبانه ات و نگرانی های ساعت های کشدار روزت.کسانی که آرام آرام چیزی درونشان رشد می کند، جوانه ای که روزی درختی خواهد شد و دست های یارانت را به هم خواهد پیوست. می دانم که می دانی...
گمان مبر که به پایان رسیده کار مغان
هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است
I don`t like the idea that one sleeps one third of one`s life. But I like the idea that after death, It won`t be worse than before we were born.I
Small Talks - Jean Pierre Junet
۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود
اما
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجیحیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، محمدحسین مهرزاد، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.
به اميد آزادی تمام آزادگان در بند.
پ.ن:
- از کسی دعوت نمی کنم، فکر می کنم همه ی دوستانم در جریانند.اگر قصد حمایت دارید، برای وبلاگ 14 مرداد کامنت بگذارید.
- کمیته تلاش برای رهایی امیر یعقوبعلی
- هنوز هم با همیم در تغییر برای برابری
- ستاره ستیزد و شب گریزد و صبح روشن آید...
دلم می خواهد دامن بپوشم، لای موهایم گل بگذارم،با گیلاس برای خودم گوشواره بسازم و باله برقصم. روی صندلی ننویی ام تاب بخورم و قایمکی سیگار بکشم. کف کفشم را رنگی کنم و توی بالکون راه بروم. از پشت پنجره آقای چاق همسایه ی روبرویی را دید بزنم که پیژامه پوشیده، روی کاناپه دراز کشیده و تلویزیون می بیند. روی سکوهای روبروی تئاتر شهر بنشینم و چایی بخورم. از چهار راه ولیعصر تا میدان انقلاب را قدم بزنم، روی جدول راه بروم و با صدای بلند آواز بخوانم. یک ساعت در کتابفروشی نیک بچرخم و اگر ته کیفم پولی مانده بود کتابی بخرم. به سینما بروم، در تاریکی آبنبات چوبی ام را لیس بزنم و به خش خش پاکت چیپس جلویی ها گوش بدهم. اگر دوستی را دیدم که از سر نگرانی حالم را پرسید و گفت که لاغر شده ام، چهره ام شکسته شده، پیر شده ام، فقط با مهربانی به رویش لبخند بزنم. به خانه که رسیدم سر اجاق گاز بروم و ناخونکی به غذا بزنم. برای خودم قهوه درست کنم . روی تختم دراز بکشم و زیر پتو شکلک در بیاورم و از خودم عکس بگیرم. کتاب بخوانم، خودم را بگذارم جای شخصیت اصلی و کارهایی را بکنم که او باید می کرد و نکرد. قبل از خواب فکر کنم. به خودم ببالم که "جسور" ام. که می دانم زندگی دو دو تا چهار تا نیست، که با کلیشه ها و جمله های قشنگی که حفظشان کرده اید فرق دارد.به خدا فرق دارد! دلم می خواهد باز تجربه کنم. آدمها بشوند...تجربه که نه، بشوند زندگی. که یاد بگیرم. دلم می خواهد باز کودک شوم!
پ.ن: من هم عاشقِ عاشق شدنم شده ام! نقاشی سبز خواهم کشید...
زیر دوش آب می ایستم و آب گرم را باز می کنم. قطرات آبی که روی سرم می ریزند، روی شانه هایم می غلتند، روی پاهایم سُر می خورند و توی پوستم نفوذ می کنند. می گذارم گرمای آب، تن خسته ام را التیام بخشد، غبار تنم را بروبد و خستگی را بزداید. بخار گرمش نفسم را تازه کند و تصویرِ صورتِ گرفته ام را که در آینه است بپوشاند. قطرات زلالی که از سر انگشتانم می چکند، گویی تمام افکار پریشانم را با خود می برند. دیگر نه به عشق فکر می کنم، نه حتی به دوست داشتن. نه به رابطه و تعهد، نه به بی انصافی و خودخواهی، نه به دروغ و دزدی. نه به این که من باید زودتر از او می فهمیدم، نه به "تو" که زیر قولت زدی، نه به "او" که هرچه عشق به سویش روان است سرچشمه اش قلب من است و ابزارش تو. به او که دردناک ترین حادثه ی زندگی ام بود. نه به آن "دیگری" که قاصد بود و نگاه چندش آورش بیش از پیش آزار دهنده. نه به این که خیلی زود بود، خیلی زود. نه به گریه ها و خنده هایی که برای هم کردیم، نه به بوسه های پنهانی وسط خیابان و آسانسورِ کتابخانه، نه به دیشب و نه حتی شب های دیگر.نه به "قول"ای که از من گرفتی که هرگز تنهایت نگذارم، نه به رودخانه مان، نه به ماه، نه ستاره ها. نه حتی به شریعتی که؛ "به شماره هرقلبی عشقی هست.اگر کسی نام عشقی را که در دلی مشتعل است بر عشقی که در دل دیگری است اطلاق کند بدان اتهامی زده است که هرگز او رانخواهد بخشید". تمام "چرا"هایم را در چاه فاضلاب تُف می کنم.
اکنون فقط به "من" فکر می کنم. کسی که مدتهاست فراموشش کرده ام. من ای که دلم برایش تنگ شده است. من نازنینی که دلش می خواهد ساز بزند، کتاب بخواند، برقصد، نقاشی بکشد، بازی کند. به منی که چشم های پف کرده اش چهل و هشت ساعت است که نخوابیده. چند وقتی "زندگی" به او بدهکارم. باید مدتی رهایش بگذارم، تا تکه های شکسته اش را جمع کند، برای خودش بچرخد، نفس بکشد. نمی دانم کی دوباره می تواند، اما باز عشق بورزد.
نمی دانم حسی که دارم عصبانیت است یا ناراحتی در هر صورت حال بدی است. از "تو" دلگیرم. زیاد.
پ.ن: اگر بازماندم، برمی گردم.