تبليغاتX
روزگار ترانه و اندوه
- به سفر می روم. گاو خواهم دید و سنجاقک! و آسمانی که پر از ستاره است. هفت روز کنده می شوم از آنچه چون خوره به جانم افتاده و روحم را می جود. زندگی می خواهم.

-"اگر به خانه ی من آمدی
 برای من ای مهربان
 چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم."

پ.ن:من همه ی تو را از بَرم!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 20:38 توسط نیوشا |

نقاشی نیمه تمامم را جلویم پهن می کنم. مقوای سیاه پنجاه در هفتاد. دو کادر خالی و یک ماهی سرخ. قهوه ای تیره را بر می دارم و در کادر سمت راست، گیسوان مجعدِ در همی را می کشم که در باد می رقصند. چشم می گشایم؛ بر بلندای تپه ای ایستاده ام ، موهایم را به دست باد سپرده ام و دامن چین دارم در هوا تاب می خورد. آسمان دوروبرم زردی براق است و چمن زیر پایم سبزِ خیس. روی علف ها رها می شوم، دستم را که با آرامی رویشان می کشم انگار برایم آواز می خوانند، بوی سبزه ی باران خورده مستم می کند. ابرهای سفید، گلوله های پنبه، در آسمان پرواز می کنند. کفش دوزکی از مچ دستم بالا می رود. آرزویی می کنم؛ اگر بپرد ... می پرد،دلم می لرزد. یاد رنگین کمانمان می افتم و دو تا ماهی که در رنگ آبی آن شنا می کردند و ما که بالای رنگین کمان پرواز ! می دانی خوبی اینجا چیست؟ که تنهایم. اینجا مال من است، مال خودِ خودم. دنیایم موسیقی دارد ، کتاب هم و پیانویی که بلد نیستم بزنمش... می بینی چه خیال پردازی شده ام؟ این روزها کارم شده کشف سرزمین های ناشناخته، جاهایی که پای هیچ بشری هنوز بهشان نرسیده، آدم ها فقط بلدند خراب کاری کنند! بعضی وقت ها حسابی به خودم شک می کنم. شاید من اشتباهی آفریده شده ام، شاید قرار بوده رود باریکی شوم که آخرش به دریا می ریزد، یا تکه ابری که باران می شود، شاید هم کفش دوزکی که از مچ دست دخترک خیال بافی بالا می رود، هرچه باشد می دانم که قرار نبوده آدم شوم! آخر می دانی، بیست و دوسال است که هنوز عادت نکرده ام...

پ.ن:
- نه، "نفرت" کار من نیست، آزارم می دهد. من فقط بلدم عاشق شوم. ای خیالات بد! رهایم کنید!
- خوب آدم ها بعضی وقت ها دوست دارند از خودشان تعریف کنند!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 13:23 توسط نیوشا |

     
  تخت جمشید

"آنکس که هیچ نمی داند، به هیچ چیز عشق نمی ورزد. آنکس که قادر به انجام هیچ کاری نیست، هیچ نمی فهمد. آنکس که هیچ نمی فهمد، بی ارزش است. اما آنکس که می فهمد، عشق هم می ورزد، تیزبین است، می بیند... آگاهیِ بیشتر نسبت به ذات هرچیز، مولود عشق بزرگ تری است. آنکس که خیال می کند همه ی میوه ها با رسیدن توت فرنگی می رسند، هنوز از انگور چیزی نمی داند."
پاراسلسوس- فیزیکدان و کیمیاگر (۴۶۳-۵۴۱ میلادی)

پ.ن:
اصل ۱: دنیا ما رو ...ه .
اصل ۲: به ... م !
تبصره: ندارد.

- خوشحالم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 22:44 توسط نیوشا |

فنجان قهوه را توی نعلبکی بر می گردانم. توی فنجان زل می زنم، به دنبال طرحی آشنا. اولین چیزی که می بینم نقش یک ماهی است. قزل آلایی را می ماند که دارد خلاف جهت آب، از آبشاری بالا می رود. کمی آن طرف تر یک کلبه ی چوبی است که علف های دم درش را کوتاه نکرده اند و از دودکشش دود بیرون می آید. فنجانم خورشید هم دارد، منتها به گمانم یا دارد طلوع می کند، یا دم غروبش است، نورش چنگی به دل نمی زند. چیزهای دیگری هم هست، شبیه همه چیزند و هیچ نیستند.  انگشت اشاره ام را ته فنجان می زنم؛ چند دایره ی تودرتو. شکل آب نبات چوبی هایی است که قبل تر ها، همیشه یکی دو تا ته کیفم پیدا می شد.از همان هایی که زرد و نارنجی و قرمز بودند و پلاستیک رویشان با یک روبان طلایی بسته شده بود. شکل های درهم فنجان را دوست دارم، اما چیزی کم دارد این فنجان. نمی دانم، شاید باید دفعه ی بعد که خواستم فال بگیرم، قهوه ام را شیرین بنوشم ...

پ.ن:قفسه ی سینه ام تیر می کشد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 0:8 توسط نیوشا |


که لیلی و مجنون فسانه شود 
 حکایت ما جاودانه شود

...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 12:44 توسط نیوشا |

     

- دوست دارم باد بوزد، باران ببارد، خلاف جهت باد بایستم طوری که صورت و گردنم خیس آب شود، دستهایم را دو طرف بدنم باز کنم و فریاد بکشم.

- ذهنم پر از چیزهایی است که هر کارشان می کنم جمله نمی شوند برای نوشتن. سر تا به پا حسّم. بدون هیچ وزنی، دارم روی ابرها پرواز می کنم!

- " آدم ها استعداد عجیبی دارند در به دست آوردن چیزهایی که به ضررشان است".

پ.ن:
گلبرگ را زسنبل مشکین نقاب کن
یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن
بگشا به عشوه نرگس مست خراب را
وزاشک چشم نرگس رعنا به خواب کن
بفشان عرق زچهره و اطراف باغ را
چون شیشه های دیده ی ما پر گلاب کن
بوی بنفشه بشنو و زلف نگار گیر
بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن
زآنجا که رسم و عادت عاشق کشی توست
شمشیر کین به خون دل ما خضاب کن
ما بخت خویش و خوی تو را آزموده ایم
با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن
حافظ وصال می طلبد از ره دعا
یارب دعای خسته دلان مستجاب کن

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 18:5 توسط نیوشا

پیدات کردم.
حالا تو چشم بذار، من قایم میشم.

پ.ن: نفس بکش؛ دم، بازدم، دم، بازدم، باز دم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 17:56 توسط نیوشا

                          

- بازگشته ام از سفر.
سفر از من
بازنمی گردد.
شمس لنکرودی

-سقوط کردم! آنهم کجا؟ وسط اقیانوس! نمی دانید با چه زحمتی، خودم رو به تکه ای از بال هواپیما که روی امواج غوطه ور بود آویزان کرده بودم و میان کوسه ماهی های گرسنه، به سمت نا کجا آباد پارو می زدم!

-بهترین اتفاق این سه روز، دیدن این موجود فسقلی(!) بود. انقدر از نظر روحی به من نزدیک است که می توانم از اعماق وجودم برایش بگویم و مطمئن باشم که حس می کند، که می فهمد. امروز بعد از خداحافظی حسابی دلتنگش شدم.

- شیراز را دوست دارم. انقدر باصفا و شاد است، که همه ی نگرانی ها فراموشت میشود. آدم های ریلکسی که همیشه می خندند و اصلا هم به خودشان زحمت نمی دهند! مغازه دارها تا ظهر می خوابند، اگر عشقشان کشید ، عصر سری هم به دکان می زنند! بگذریم از باغ ها و خیابان های پر از دار و درخت که از دیدنشان خسته نمی شوی.

- به محض ورود ، دم در هتل، یک دوست فیلیپینی پیدا کردم! کارمند شرکت اریکسون بود و یک کلمه هم فارسی نمی دانست. با اینکه از صبح تا شب با زنگ و اس.ام.اس بیچاره ام کرده بود اما آدم خوبی بود! این دوست عزیز ما یک راننده ی اختصاصی داشت که به خرج شرکت، قرار بود تمام شهر را بگردند. من و آیه هم از آنجایی که درست نبود و مهمان نوازیمان اجازه نمی داد که دوستمان را در دیار غربت بدون مترجم رها کنیم، دعوتش را قبول کردیم و تمام شیراز و تخت جمشید را مجانی گشتیم! تازه ، مترجم خرج دارد، نمی شود همینطوری بدون ناهار و چای و بستنی ولش کرد به امان خدا!

- راننده ی دوستمان آدم جالبی بود. به قیافه اش می خورد سی و دو-سه سالی داشته باشد. گفت هشت سال است که ازدواج کرده و عاشق همسر و دخترش است. پای تلفن آنچنان قربان صدقه شان می رفت که عشق را در صدایش می دیدی. می گفت همه ی دنیا را با یک تار موی خانمش عوض نمی کند. که همه ی زندگی اش خانواده اش است. راضی است و خوشحال و همه چیز هم دارد. فکر می کنم خوشبختی را می فهمید. برایم جالب تر شد وقتی فهمیدم که راننده ی دوستمان بیست و سه سال بیشتر ندارد! 

- یادم رفت از حافظیه فال بخرم.اشکالی نداره، الان با حافظ قهرم! تقصیر خودش بود، دلگیرم کرده...

- بچه ها آزاد شدند.

پ.ن:
"من
پری کوچک غمگینی را می شناسم
 که در اقیانوسی مسکن دارد،
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام.
پری کوچک غمگینی
 که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه
از یک بوسه به دنیا خواهد آمد."
  

+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:21 توسط نیوشا |

- کلاس طراحی ام دو هفته ایست که شروع شده. آنقدر دوستش دارم که اصلا نمی فهمم آن سه ساعت چه طور می گذرد. تند و تند با ذغال طرح می زنم و سرو صورتم را سیاه می کنم، بعد خودم را توی آینه می بینم و از خنده ریسه می روم! همه چیزش عالی است فقط یک اشکال کوچک دارد؛ مدل عزیز کلاس ما یک پسر چاق شکم گنده ی بد هیکل است که موهای فرفری و پشت موهای کفتر بازی دارد! آنچنان با عشوه فیگور می گیرد که هر که نداند فکر می کند «کلارک گیبل »است! البته به لطف اداره ی اماکن، ایشان مجبورند سر کلاس پیراهن و شلوارک بپوشند. استاد عزیز ما فرمودند سعی کنیم مدل را لخت تجسم کنیم!

- هیچوقت فکر نمی کردم به خفت و خواری "هری پاتر" خواندن تن دهم، اما به خدا که من بی تقصیرم. معتاد می کند لامصب!
"عقاید یک دلقک" تمام شد. بعد از Amelie، دومین شخصیتی بود که انقدر با او همزاد پنداری می کردم. پدر مرا در آورد این کتاب!
"شوخی" میلان کوندرا ، "نان سالهای جوانی" هاینریش بل و "فرنی و زویی" سلینجر در نوبتند.

- دیروز سه تا فیلم دیدم؛ Life is beautiful از Benigni، یک انیمیشن به اسم Vincent از Tim Burton و یک فیلم کوتاه برزیلی به اسم Isle of Flowers . هرسه تا خیلی خوب بودند.

- دارم میرم سفر، تنها. به نظر شما احتمال سقوط هواپیمای "توپولوف" هواپیمایی آسمان چقدر است؟

- خبر رسید که فردا همه ی دانشجوهای زندانی آزاد می شوند. امیدوارم راست باشد.

- جوهر عشق "زحمت کشیدن" برای چیزی و "رویانیدن" چیزی است. یعنی عشق و زحمت جدایی ناپذیرند. آدمی چیزی را دوست می دارد که برای آن زحمت کشیده باشد و برای چیزی زحمت می کشد که به آن عشق می ورزد. (هنر عشق ورزیدن - اریک فروم)

پ.ن: یاد هر قوم نکن تا نروی از یادم...

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 23:39 توسط نیوشا |

                     

               دانشجویان را آزاد کنید.    

چشم که می گشایی، همان سقف خاکستری است و موکت کثیف و بوی نا. دستت ناخودآگاه تکه گچ کوچکی را که از گوشه ای کنده شده بر می دارد و خط جدیدی روی دیوار می کشد. پنج تا پنج تا و یک دسته ی نیمه تمام. خنده ات می گیرد از این سرگرمی کوچک. خط که می کشی به چه فکر می کنی؟ چشم های نگران مادر یا دست های لرزان پدرت؟ به بازجویی که رفیق نیمه شب هایت شده؟ به دوستی که گه گاه مشتی به دیوار می کوبد؟ راستی چراغش همیشه روشن است این سلول نمور یا شب ها خاموشش می کنند؟ غریب است سکوتی که صدای پای زندانبان بشکندش...
اما می دانی، فقط چند متر آن طرف تر، بیرون آن دیوارهای لعنتی، جایی که آفتاب داغ تابستان کلافه کرده این جماعت را که صد و یک سال است در پی واژه ی نا ملموسی دوانند، کسانی هستند که فقط به تو فکر می کنند. به خط هایی که می کشی، قدم های کوتاهی که در آن چند متر بر می داری، تمام کابوس های شبانه ات و نگرانی های ساعت های کشدار روزت.کسانی که آرام آرام چیزی درونشان رشد می کند، جوانه ای که روزی درختی خواهد شد و دست های یارانت را به هم خواهد پیوست. می دانم که می دانی...

گمان مبر که به پایان رسیده کار مغان
هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 23:55 توسط نیوشا |

I don`t like the idea that one sleeps one third of one`s life. But I like the idea that after death, It won`t be worse than before we were born.I

Small Talks - Jean Pierre Junet

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 21:32 توسط نیوشا

نمی خواهد کار خاصی بکنی، فقط یک لیوان آب پشت سرم بریز.
سلامت را به ماه خواهم رساند...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 15:19 توسط نیوشا |


۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود

اما

هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.

۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجی‌حیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، محمدحسین مهرزاد، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.

به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.

به اميد آزادی تمام آزادگان در بند.

پ.ن:
- از کسی دعوت نمی کنم، فکر می کنم همه ی دوستانم در جریانند.اگر قصد حمایت دارید، برای وبلاگ 14 مرداد کامنت بگذارید.

- کمیته تلاش برای رهایی امیر یعقوبعلی

- هنوز هم با همیم در تغییر برای برابری

- ستاره ستیزد و شب گریزد و صبح روشن آید...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 23:3 توسط نیوشا |

دلم می خواهد دامن بپوشم، لای موهایم گل بگذارم،با گیلاس برای خودم گوشواره بسازم و باله برقصم. روی صندلی ننویی ام تاب بخورم و قایمکی سیگار بکشم. کف کفشم را رنگی کنم و توی بالکون راه بروم. از پشت پنجره آقای چاق همسایه ی روبرویی را دید بزنم که پیژامه پوشیده، روی کاناپه دراز کشیده و تلویزیون می بیند. روی سکوهای روبروی تئاتر شهر بنشینم و چایی بخورم. از چهار راه ولیعصر تا میدان انقلاب را قدم بزنم، روی جدول راه بروم و با صدای بلند آواز بخوانم. یک ساعت در کتابفروشی نیک بچرخم و اگر ته کیفم پولی مانده بود کتابی بخرم. به سینما بروم، در تاریکی آبنبات چوبی ام را لیس بزنم و به خش خش پاکت چیپس جلویی ها گوش بدهم. اگر دوستی را دیدم که از سر نگرانی حالم را پرسید و گفت که لاغر شده ام، چهره ام شکسته شده، پیر شده ام، فقط با مهربانی به رویش لبخند بزنم. به خانه که رسیدم سر اجاق گاز بروم و ناخونکی به غذا بزنم. برای خودم قهوه درست کنم . روی تختم دراز بکشم و زیر پتو شکلک در بیاورم و از خودم عکس بگیرم. کتاب بخوانم، خودم را بگذارم جای شخصیت اصلی و کارهایی را بکنم که او باید می کرد و نکرد. قبل از خواب فکر کنم. به خودم ببالم که "جسور" ام. که می دانم زندگی دو دو تا چهار تا نیست، که با کلیشه ها و جمله های قشنگی که حفظشان کرده اید فرق دارد.به خدا فرق دارد! دلم می خواهد باز تجربه کنم. آدمها بشوند...تجربه که نه، بشوند زندگی. که یاد بگیرم. دلم می خواهد باز کودک شوم!

 

پ.ن: من هم عاشقِ عاشق شدنم شده ام! نقاشی سبز خواهم کشید...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 23:50 توسط نیوشا |

 

زیر دوش آب می ایستم و آب گرم را باز می کنم. قطرات آبی که روی سرم می ریزند، روی شانه هایم می غلتند، روی پاهایم سُر می خورند و توی پوستم نفوذ می کنند. می گذارم گرمای آب، تن خسته ام را التیام بخشد، غبار تنم را بروبد و خستگی را بزداید. بخار گرمش نفسم را تازه کند و تصویرِ صورتِ گرفته ام را که در آینه است بپوشاند. قطرات زلالی که از سر انگشتانم می چکند، گویی تمام افکار پریشانم را با خود می برند. دیگر نه به عشق فکر می کنم، نه حتی به دوست داشتن. نه به رابطه و تعهد، نه به بی انصافی و خودخواهی، نه به دروغ و دزدی. نه به این که من باید زودتر از او می فهمیدم، نه به "تو" که زیر قولت زدی، نه به "او" که هرچه عشق به سویش روان است سرچشمه اش قلب من است و ابزارش تو. به او که دردناک ترین حادثه ی زندگی ام بود. نه به آن "دیگری" که قاصد بود و نگاه چندش آورش بیش از پیش آزار دهنده. نه به این که خیلی زود بود، خیلی زود. نه به گریه ها و خنده هایی که برای هم کردیم، نه به بوسه های پنهانی وسط خیابان و آسانسورِ کتابخانه، نه به دیشب و نه حتی شب های دیگر.نه به "قول"ای که از من گرفتی که هرگز تنهایت نگذارم، نه به رودخانه مان، نه به ماه، نه ستاره ها. نه حتی  به شریعتی که؛ "به شماره هرقلبی عشقی هست.اگر کسی نام عشقی را که در دلی مشتعل است بر عشقی که در دل دیگری است اطلاق کند بدان اتهامی زده است که هرگز او رانخواهد بخشید". تمام "چرا"هایم را در چاه فاضلاب تُف می کنم.

 اکنون فقط به "من" فکر می کنم. کسی که مدتهاست فراموشش کرده ام. من ای که دلم برایش تنگ شده است. من نازنینی که دلش می خواهد ساز بزند، کتاب بخواند، برقصد، نقاشی بکشد، بازی کند. به منی که چشم های پف کرده اش چهل و هشت ساعت است که نخوابیده. چند وقتی "زندگی" به او بدهکارم. باید مدتی رهایش بگذارم، تا تکه های شکسته اش را جمع کند، برای خودش بچرخد، نفس بکشد. نمی دانم کی دوباره می تواند، اما باز عشق بورزد.

نمی دانم حسی که دارم عصبانیت است یا ناراحتی در هر صورت حال بدی است. از "تو" دلگیرم. زیاد.

 

پ.ن: اگر بازماندم، برمی گردم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:31 توسط نیوشا |