تبليغاتX
روزگار ترانه و اندوه
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 2:0 توسط نیوشا

هر روز صبح بیدار میشی. می بینی داری نفس می کشی. دنیا هنوز همون گُهیه که بود، و تو هم!
لعنت به ذات هرچی اکسیژنه!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 23:25 توسط نیوشا

بس است دیگر! تو را به خدا تمامش کنید! جوری حرف می زنید که انگار تمام آدم هایی که شما دوستشان داشته اید ، فرشته بوده اند! حتی شیاطین هم گاهی اوقات دوست داشتنی می شوند ...

پ.ن:
- دلم یک جوجه کلاغ سفید می خواهد که آواز بخواند، یا یک سیب سرخ که مزه ی توت فرنگی بدهد، یا تکه اسفنج سفیدی که فشارش بدهم و برف ببارد! آااااه ! تا به حال شهریور ماهی به این بلندی و حوصله سر بری دیده بودید؟
- آدمها برای این آفریده نشده اند که تنهایی هم را پر کنند. ترس از تنهایی حقیقت است اما توجیه خوبی  نیست.

نازی : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه .
میگم كه خیلی قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه ،
و قشنگتر اينه كه
يادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره !
 راسی؟ يه روزی
اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه ،
اون وقت بشر چكار كنه ؟
من : هيچی نازی!
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوريم
وقتي آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر ،
لباسارو می كنه و با هلهله
از روی آتيش می پره !
نازی : دوربين لوبيتل مهريه مو
اگه با هم بخوريم ،
هلهله های من وتو چطوری ثبت می شه ؟
من : عشق من!
آب ها لنز مورب دارند ،
آدمو واروونه ثبتش مي كنند ؛
عكسمون تو آب بركه تا قيامت می مونه .
نازی : رنگی يا سياه سفيد ؟
من : من سياه و تو سفيد .
نازی : آتيش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتيشا ؟
من : نمی دونم والله !
چتر رو بدش به من .
نازی : اون كسی كه چتر رو ساخت عاشق بود .
من : نه عزيز دل من ‚ آدم بود !

گفتگوی من و نازی زير چتر - حسین پناهی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:31 توسط نیوشا |

توی کافه نشسته ام. پشت به پنجره ی بزرگی که به کوچه ی باریک شلوغی باز می شود. پنجره پرده ی قرمزی دارد که رویش گل های ظریف طلایی دوخته شده است. رومیزی ها چهارخانه های ریزی دارند که روشن تر از رنگ چوب صندلی های قدیمی و کنده کاری شده ی پشت میزهاست.صاحب کافه دختر جوان و زیبایی است که لبهایش همیشه به سرخی گلهای شمعدانی است و همکارش پسر تپلی است که همیشه می خندد و هر بار، سر کیک هایی که از کافه ی فرانسه گرفته اند با من بحث می کند. روی میز کوچک جلوی پیشخوان، کنار یک کیف چرمی صورتی، پر از کتاب است. سرباز هشتاد و یکم، فوکو را فراموش کن، مسخ، عشق سالهای وبا، خانوم ، ویک سری روزنامه ی تاریخ گذشته و یک زیر سیگاری که تا نیمه پر شده است. چراغ های بزرگی را که شکل گوش ماهی اند و عکس های روی دیوار را دوست دارم؛ دیوار برلین، انقلاب صنعتی و دو عکس بزرگ از انقلاب های ایران و فرانسه که خلاف جهت هم ،روی سقف، چسبانده شده اند. هوای اینجا چشمم را می سوزاند، احتمالا به خاطر دود سیگاریست که با بوی قهوه آمیخته است. کافه جای خوبیست برای فکر کردن. مرا به یاد آدم هایی می اندازد که دوستشان دارم، آدمهایی که روزی، جایی، تکه ای از قلبم را گرفته اند و بخشی از خاطراتم را تسخیر کرده اند. اما می دانی، گاهی اوقات جای خالی همین تکه ها، که کوچک هم نیستند، آنقدر آزرده ام می کند که دوست دارم قلبم را، با همه ی متعلقاتش دور بیندازم!

 بیرون می روم و در خیابان انقلاب پرسه می زنم. فیلم می بینم، در کتاب فروشی ها سرک می کشم، همه ی احساسم را روی کاغذ می ریزم و با تمام عشقم، در صفحه ی اول کتاب هایی که برای دوستی هدیه گرفته ام چیزهایی می نویسم. لبخندش آنقدر خوشحالم می کند که گویی مالک تمام هستی ام! در آغوشش می کشم، می خواهم تا ابد رهایش نکنم. حرفهایی می زنم که برایم سخت است. می دانم اشتباه می کند، و اشتباهش برای من دردناک است. رفتارش آزارم می دهد. آدمها اسباب بازی نیستند. این برای همه مان بهتر است ... من هم سخت شده ام.

پ.ن:
- اما من "سرزده" خواهم آمد!
- دلتنگم و آرام ... و هنوز قفسه ی سینه ام تیر می کشد.

   
 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 0:17 توسط نیوشا |

    
 
دستهایم را باز می کنم. می دوم و روی تلی از کاه رها می شوم. انگار یک عالمه سوزن تیز، بی آنکه بخواهند اذیت کنند، پوستم را قلقلک می دهند. بوی کاه را دوست دارم. بالای سرم آسمانی ابریست و ماه کاملی، که گهگاه از میان ابرهای خاکستری سرک می کشد. جیرجیرک ها می خوانند ، از دورترها صدای قورباغه می آید. باد می وزد و صدها گل قاصدند که به استقبالش می روند...

پ.ن:
"نیشخندها
لبان تازه تری می جویند،
و چندان که از جستجوی بی حاصل باز ماندند،
به لبان ما
باز می آیند."

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:28 توسط نیوشا |


!Objects in mirror are closer than they appear

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 0:54 توسط نیوشا


"مرگ را پروای آن نیست
که به انگیزه ای اندیشد."
اینو یکی می گفت که سر پیچ خیابون وایستاده بود.

"زندگی را فرصتی آنقدر نیست
که در آینه به قدمت خویش بنگرد
یا از لبخنده و اشک
یکی را سنجیده گزین کند."
اینو یکی می گفت که سر سه راهی وایستاده بود.

"عشق را مجال نیست
حتی آنقدر که بگوید
برای چه دوستت دارد."
به والله این رو هم یکی دیگه می گفت؛
سرو لرزانی که راست، وسط چهار راه "هر ور باد" ایستاده بود!

پ.ن:
-از فیلم"شبهای روشن" ، ساخته ی فرزاد موتمن.خوشحالم که بالاخره دیدمش. واقعا ارزشش را داشت.
- نه، آن زیرها دیگر هیچ چیز خراب نیست. این آقای استاد ادبیات می گفت:"عشق آدمو سبک می کنه، ولی سبک نمی کنه". من از این سبکی در اوجم.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 15:28 توسط نیوشا |


خوشحال و آرام!
از زندگی لذت می برم...

پ.ن:
مخور صائب فریب فضل از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 21:56 توسط نیوشا |

     

- سفر خوبی بود. شبها از لای پنجره ی نیمه بازِ رو به باغ باد می آمد، سردم می شد، لحاف را تا زیر چانه ام بالا می کشیدم و ماه را می دیدم که آنقدر پایین آمده که می شود گونه اش را نوازش کرد. باز هم مثل همیشه بچه های قد و نیم قد دورم جمع می شدند، من می شدم "خاله نونا" و برایشان شعر می خواندم. برایم از مهد کودک و مدرسه می گفتند، اینکه چند تا بیست گرفته اند و دفتر مشقشان چند تا مُهر صدآفرین خورده. که روزی سه لیوان شیر می خورند که زودتر بزرگ شوند و قدشان به اولین شاخه ی درخت توت پیوندی که نصفش سفید است و نصفش شاه توت برسد! آشناهایی را دیدم که کم کم داشت قیافه شان یادم می رفت. پدربزرگ و مادربزرگ هایی که چین و چروک صورتشان بیشتر شده بود و پشتشان خمیده تر. دختر و پسر هایی که آنقدر بزرگ شده بودند که وقتی همدیگر را می بینند لُپ هایشان گل بیندازد و زیر چشمی یکدیگر را بپایند. گاو هم دیدم، و سنجاقک. و آسمانی که پر از ستاره بود!

- اولین عکس العملی که (با تقریب خیلی خوبی همه!) بعد از دیدن من نشان می دادند این بود: "وا! چرا انقدر لاغر شدی؟!خوب یه ذره غذا بخور!"  شدیدا رو اعصاب بود. اصلا خوب کردم!

-در این مدت از زمین و زمان بی خبر بودم؛ اینترنت که نداشتم، بعضی جاها موبایلم هم آنتن نمی داد
تغییر برای برابری یک ساله شد. این لایحه ی حمایت خانواده هم که داستانی دارد برای خودش. آخه آدم های حسابی، کدام حمایت؟ وقتی که پایه ی قانون تبعیض آمیز است، هرچقدر هم لایحه و تبصره و کوفت و زهرمار اضافه کنید، باز همان آش است و همان کاسه. به قول طرف، "مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان!".
"نه" به لايحه حمايت از مردان خانواده

-به نظر شما حنیف الان کجاست؟
الف- دارد شام می خورد
ب- دارد به شریفی ها فحش می دهد
ج- دارد شام می خورد و به شریفی ها فحش می دهد
د- هیچکدام

پ.ن:
او می دانست مرا خواهند کشت
و من می دانستم او کشته خواهد شد
هردو پیش گویی درست درآمد
او، چون پروانه ای،
بر ویرانه های عصر جهالت افتاد
و من در میان دندان های عصری که
شعر را
چشمان زن را
و گل سرخ آزادی را می بلعد
در هم شکستم.

نزار قبانی

 

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 22:17 توسط نیوشا |