پ.ن:
- دلم یک جوجه کلاغ سفید می خواهد که آواز بخواند، یا یک سیب سرخ که مزه ی توت فرنگی بدهد، یا تکه اسفنج سفیدی که فشارش بدهم و برف ببارد! آااااه ! تا به حال شهریور ماهی به این بلندی و حوصله سر بری دیده بودید؟
- آدمها برای این آفریده نشده اند که تنهایی هم را پر کنند. ترس از تنهایی حقیقت است اما توجیه خوبی نیست.
نازی : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه .
میگم كه خیلی قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه ،
و قشنگتر اينه كه
يادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره !
راسی؟ يه روزی
اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه ،
اون وقت بشر چكار كنه ؟
من : هيچی نازی!
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوريم
وقتي آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر ،
لباسارو می كنه و با هلهله
از روی آتيش می پره !
نازی : دوربين لوبيتل مهريه مو
اگه با هم بخوريم ،
هلهله های من وتو چطوری ثبت می شه ؟
من : عشق من!
آب ها لنز مورب دارند ،
آدمو واروونه ثبتش مي كنند ؛
عكسمون تو آب بركه تا قيامت می مونه .
نازی : رنگی يا سياه سفيد ؟
من : من سياه و تو سفيد .
نازی : آتيش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتيشا ؟
من : نمی دونم والله !
چتر رو بدش به من .
نازی : اون كسی كه چتر رو ساخت عاشق بود .
من : نه عزيز دل من ‚ آدم بود !
گفتگوی من و نازی زير چتر - حسین پناهی
بیرون می روم و در خیابان انقلاب پرسه می زنم. فیلم می بینم، در کتاب فروشی ها سرک می کشم، همه ی احساسم را روی کاغذ می ریزم و با تمام عشقم، در صفحه ی اول کتاب هایی که برای دوستی هدیه گرفته ام چیزهایی می نویسم. لبخندش آنقدر خوشحالم می کند که گویی مالک تمام هستی ام! در آغوشش می کشم، می خواهم تا ابد رهایش نکنم. حرفهایی می زنم که برایم سخت است. می دانم اشتباه می کند، و اشتباهش برای من دردناک است. رفتارش آزارم می دهد. آدمها اسباب بازی نیستند. این برای همه مان بهتر است ... من هم سخت شده ام.
پ.ن:
- اما من "سرزده" خواهم آمد!
- دلتنگم و آرام ... و هنوز قفسه ی سینه ام تیر می کشد.

پ.ن:
"نیشخندها
لبان تازه تری می جویند،
و چندان که از جستجوی بی حاصل باز ماندند،
به لبان ما
باز می آیند."
!Objects in mirror are closer than they appear
"زندگی را فرصتی آنقدر نیست
که در آینه به قدمت خویش بنگرد
یا از لبخنده و اشک
یکی را سنجیده گزین کند."
اینو یکی می گفت که سر سه راهی وایستاده بود.
"عشق را مجال نیست
حتی آنقدر که بگوید
برای چه دوستت دارد."
به والله این رو هم یکی دیگه می گفت؛
سرو لرزانی که راست، وسط چهار راه "هر ور باد" ایستاده بود!
پ.ن:
-از فیلم"شبهای روشن" ، ساخته ی فرزاد موتمن.خوشحالم که بالاخره دیدمش. واقعا ارزشش را داشت.
- نه، آن زیرها دیگر هیچ چیز خراب نیست. این آقای استاد ادبیات می گفت:"عشق آدمو سبک می کنه، ولی سبک نمی کنه". من از این سبکی در اوجم.
پ.ن:
مخور صائب فریب فضل از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد

- اولین عکس العملی که (با تقریب خیلی خوبی همه!) بعد از دیدن من نشان می دادند این بود: "وا! چرا انقدر لاغر شدی؟!خوب یه ذره غذا بخور!" شدیدا رو اعصاب بود. اصلا خوب کردم!
-در این مدت از زمین و زمان بی خبر بودم؛ اینترنت که نداشتم، بعضی جاها موبایلم هم آنتن نمی داد
تغییر برای برابری یک ساله شد. این لایحه ی حمایت خانواده هم که داستانی دارد برای خودش. آخه آدم های حسابی، کدام حمایت؟ وقتی که پایه ی قانون تبعیض آمیز است، هرچقدر هم لایحه و تبصره و کوفت و زهرمار اضافه کنید، باز همان آش است و همان کاسه. به قول طرف، "مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان!".
"نه" به لايحه حمايت از مردان خانواده
-به نظر شما حنیف الان کجاست؟
الف- دارد شام می خورد
ب- دارد به شریفی ها فحش می دهد
ج- دارد شام می خورد و به شریفی ها فحش می دهد
د- هیچکدام
پ.ن:
او می دانست مرا خواهند کشت
و من می دانستم او کشته خواهد شد
هردو پیش گویی درست درآمد
او، چون پروانه ای،
بر ویرانه های عصر جهالت افتاد
و من در میان دندان های عصری که
شعر را
چشمان زن را
و گل سرخ آزادی را می بلعد
در هم شکستم.
نزار قبانی