محو میشوم
چنان که گویی هرگز نبودهام ...
این سکوت
آواز وجود قندیل بستهام است،
ذوبم کن!
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 20:19 توسط نیوشا
فکرش را که می کنم،
می بینم دلم برای هیچ چیز خیلی تنگ نشده،
الا آن چاله ی زیر گلویت.
فکرش را که می کنی می بینی...
منصفانه است!
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:44 توسط نیوشا
باران میبارد. پیشانیام را به شیشهی اتوبوس چسباندهام و عابرانی را تماشا میکنم که با عجله این طرف و آنطرف میدوند. جلوی صورتم را بخار گرفته، با انگشت روی شیشه صورتک خندانی میکشم. خانمی که کنارم نشسته چیزی میگوید و لبخند میزند، هدفون توی گوشم است، صدایش را نمیشنوم اما پاسخی که به لبخندش میدهم راضیاش میکند.آدمهای توی اتوبوس را دوست دارم، پسر بچهی کوچکی را که بهخاطر لکههای روی شلوارش مدام بهانه میگیرد، دختر اخموی صندلی آخر را، پیرزنی را که چرت می زند، حتی آقای ژولیدهی کنار راننده را که بوی سیگار میدهد. این آدمهای آشنا همرنگ زندگیاند.
شبهای بارانی تهران فوقالعادهاند و انعکاس نور چراغ ماشینها روی آسفالت خیس خیابان. انگارتمام شهر را چراغانی کرده اند. دو ایستگاه زودتر پیاده میشوم، تا خانه زیر باران قدم می زنم و تمام راه به پسری فکر میکنم که بلیط اتوبوسم را داد!
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:31 توسط نیوشا
|
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم
و به آوازی گوش میدادم
که در آن دلی می خواند؛
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم .
حسین پناهی
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 0:31 توسط نیوشا
با رنج بسیار، با یک بند انگشت پیشرفت در سال،
در دل صخره نقبی می زنم. هزاران هزار سال
دندانهایم را فرسوده ام و ناخنهایم را شکسته ام
تا به سوی دیگر رسم، به نور، به هوای آزاد و آزادی.
و اکنون که دستهایم خونریز است و دندانهایم
در لثه هایم می لرزند، در گودالی، چاک چاک از تشنگی و غبار،
از کار دست می کشم و در کار خویش می نگرم:
من نیمه ی دوم زندگی ام را
در شکستن سنگها، نفوذ در دیوارها، فروشکستن درها
و کنار زدن موانعی گذرانده ام که در نیمه ی اول زندگی
به دست خود میان خویشتن و نور نهاده ام.
اکتاویو پاز
پ.ن: دیگر برایم شکست. با همین اشک ها فرو افتادی.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 21:13 توسط نیوشا
" بعضی آدمها به طور غمانگیزی هیچوقت عادی نمیشوند."
پ.ن:لازم نیست ثابت کنی که چیزی از تو نمانده. من باورت میکنم!
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 18:13 توسط نیوشا
بازی کردی.
ندانستی که من جدی ترین بازی زندگی ات بودم!
تاس بینداز.
باز هم عدد کم می آوری.
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 21:41 توسط نیوشا
"آن چه از توست از آنِ تو نيست".
بی شک تو از من بودی.
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 17:46 توسط نیوشا
ققنوس نبودی،
ابراهیم هم؛
خاکسترت را به باد خواهم داد.
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 23:18 توسط نیوشا
این روزها روزهای نرمی اند! زندگی ام را ریخته ام توی همین کوله پشتی قرمز و با خود به دوشش می کشم!
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 23:56 توسط نیوشا
نمی دانم بغض است یا فریاد فروخفته ای، که اینچنین راه گلویم را سد کرده. دلم باران می خواهد. از آن دست باران هایی که گولت می زند. آرام و نم نم می بارد و به خیابان می کشاندت، آنوقت درست وقتی که خوش خوشان روی جدول راه می روی و برای خودت سوت بلبلی می زنی، رگبار می شود!
پ.ن:
- تا به حال خواب هیچکس نبوده ای، نه ؟ یا خاطره ی دائم زجر آوری؟ یا تصویر ثابت ذهن آشفته ی عاشقی؟ تمام کن این پرسه های شبانه ات را، خسته ام کردی "کابوس کوچولو" !
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:3 توسط نیوشا
|