تبليغاتX
روزگار ترانه و اندوه

و نام تو
تنها کلامی بود
که از خطوط درهم کف فنجان تراوید.

ندانستم
آن کبوتر سفیدِ بال زنان را می گفت
یا سیب گاز زده ای را
که بر پای درختی افتاده بود ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 22:42 توسط نیوشا |

هر بار که می‌بینمت
چیزی
آن ته‌ها

زیر خرابه‌های عشقی،

که روزگاری
 زمانی
ته‌مایه‌ی تمام آوازهای شبانه‌ی خیابان‌گردی‌هایمان بود،
تکان می‌خورَد.

به گمانم همان جوانه‌ایست
که شبی
با بوسه‌ای
نوازشی
...
لگد‌مالش کردی.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:8 توسط نیوشا

همیشه همین طور بوده؛
بیش از همه کسانی را می آزاریم که دوستمان دارند.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 11:19 توسط نیوشا |

محو می‌شوی
چنان که گویی هرگز نبوده‌ای ...


نیستی به کامت باد معشوق من!

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 0:38 توسط نیوشا

و جهان آشوبی است از تکه هایی که به اشتباه کنار هم چسبانده شده اند.

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 0:48 توسط نیوشا |