تبليغاتX
روزگار ترانه و اندوه

لمس که می‌کنی

انحنای گردن تا شانه‌ای را
برای کشف مسیری ناشناخته

 

بر هم که می‌زنی
زلف پریشانی را

گیسوی بافته‌ای را
که عطر سنبل می‌دهد

زمزمه که می‌کنی
شعری را
کلام عاشقانه‌ای را

از میان لبانی
که روی پلک‌هایی
که گویی سالهاست بسته‌اند

مکث می‌کنند

...

خوب می‌دانی
بانوی شیشه‌ای ات ترک برداشته

همین روزها

به اشاره‌ی سرانگشتی

فرو خواهد ریخت.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:42 توسط نیوشا |

لیوان چای در دستم
پشت پنجره‌ی یخ زده‌ای نشسته‌ام
که رقص دانه‌های برف را
قاب گرفته است.


همه‌ی دنیا به یک نفس من بند است!
آه که می‌کشم
جهانی ‌در غبار فرو می‌رود.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12:12 توسط نیوشا |

" سیاهِ سیاهم.
با زرد هماهنگم کن استاد! "

پ.ن: و این دست‌هایم که دارند پیر می‌شوند ...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 16:54 توسط نیوشا |

با قرقره‌ی نخی در دست

و نگاهی که آسمان را می‌کاود

می‌دَوم

در رویای کودک سربه‌ هوایی
که راز
 تمام بادبادک‌های به سیم مانده‌ را

می‌داند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 1:12 توسط نیوشا |