لمس که میکنی
انحنای گردن تا شانهای را
برای کشف مسیری ناشناخته
بر هم که میزنی
زلف پریشانی را
گیسوی بافتهای را
که عطر سنبل میدهد
زمزمه که میکنی
شعری را
کلام عاشقانهای را
از میان لبانی
که روی پلکهایی
که گویی سالهاست بستهاند
مکث میکنند
...
خوب میدانی
بانوی شیشهای ات ترک برداشته
همین روزها
به اشارهی سرانگشتی
فرو خواهد ریخت.
پ.ن: و این دستهایم که دارند پیر میشوند ...
با قرقرهی نخی در دست
و نگاهی که آسمان را میکاود
میدَوم
در رویای کودک سربه هوایی
که راز تمام بادبادکهای به سیم مانده را
میداند.