میگریزم
از صور فلکی چشمهایت
که سارقان تمام روشناییهای عالماند.
جای درنگ نیست،
عقربشان
بدجور قصد جانم را کردهاست!
نگاهش را برق تیزی آشفت
ردّ خون که شتک زد روی صورتش؛
اناری ترک برداشته بود.
شتاب مکن
مرا جا گذاشتهای.
جایی میان سطور دیوارنوشتههایی
که تک تک کلماتشان زادهی شیطنتهای شبانهای بود
که بودنمان را حک میکرد.
یا شاید کنار رودخانهی آرامی
که گذر عابری نامنتظر
خلوت عاشقانهاش را آشفته بود.
من
سربه هوا
غرق در عطر تنت بودم
و تو
مست از مهربانیِ من؛
که گُمم کردی.
من ماندم
و عبور برقآسای زمان
که روی تمام دیوارها گرد فراموشی میپاشید
و رودخانههایی
که دیگر خشک شده بودند.
***
هنوز
عقربهها میچرخند
و من که در کودکیهایم پیر میشوم،
دیگر از گم شدن در خاطراتی
که رویشان یک وجب خاک نشسته
نمیترسم.
میدانم
زمین،
که عجیب بزرگ است،
آنقدر خواهد چرخید
که شبی
ته کوچهی بنبستی
که پر از آواز جیرجیرک است
به هم خواهیم رسید
و من
سر به هوا
غرق در عطر تنت
به جامی دوباره
مهمانت خواهم کرد.
هر شب
درست کمی پس از نیمهشب است
که میآید،
با گونههایی زبر و
پیشانی آفتابسوخته،
و همآغوشم میشود.
صدایش
زنگولههای روی سقف را میلرزاند
و آنقدر بزرگ است
که سایهاش
تمام اتاق را پر میکند.
اناری به دستش است
که سرخی رنگپریدهاش
عطر سالهای دور را میدهد
وستارهای به گردنش
که چشم روشنی من است.
او هر شب میآید.
تمام این شبها
نه حرفی زده
نه وعدهای خواسته
نه حتی یک قول خشک و خالی؛
خیالش راحت است
من به رویاهایم وفادارترم
تا شما
به واقعیت.