تبليغاتX
روزگار ترانه و اندوه

خورشید

مرده‌ است؛

 

زمین
حجم سرگردانی است

میان لاشه‌ی ستارگان خاموش

و آسمان
آبستن دمل‌های چرکینی
که خونابه می‌بارند


خورشید

م ر د ه‌ ا س ت ...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:56 توسط نیوشا |

"- مثل توت‌فرنگی می‌مونی، که همیشه تو چشم همست.همه دوست دارن داشته باشن ازش، با اینکه خیلیا نمی‌تونن. ولی بازم دوستش دارن، چرا؟ نه مثل سیب و پرتقال که کم حرفند، البته بیشترشون حرفی برا گفتن ندارن. توت‌فرنگی خوشحاله که اینطوریه، و میرقصه، بقیه بازم بیشتر دوستش دارن ... نمی‌دونم توت‌فرنگی خودش چی فکر می‌کنه.

 - چی‌ می‌گی تو؟ ‌بریم بیرون؟

- نه، حوصله ي شلوغیو ندارم، می‌رم قدم بزنم."

۱۱ فروردین ۸۷

پ.ن: وقتی می‌خواست خیلی جدی مزخرف بگه، سرشو خم می‌کرد ،دستشو با یه حالت خاصی می‌آورد بالا و با لبخند یه پک به سیگارش می‌زد! صداش همینطور تو سرم می‌پیچه ؛ نه، الان بیاید، بعد از عید دیره ...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:33 توسط نیوشا |

بهروزم رفت.
بهروز خوب من.
دلم برات تنگ می‌شه پسر ...

پ.ن: کتری چایی رو گذاشت رو گاز و یه دوری تو اتاق زد!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:31 توسط نیوشا