تبليغاتX
روزگار ترانه و اندوه

از هم دوریم

که باشیم

نیمی از من آنجاست

نیمی از تو

اینجا
این همه خاطره که در چمدان جا نمی‌شود

 

نیستی
و این فقط کمی عجیب است

گیرم که دیگر به یک سیگار پُک نمی‌زنیم

و در قوری لب پَر

چای دم نمی‌کنیم

یا روی کاناپه‌ی زوار در رفته‌ات لم نمی‌دهیم

که رویا ببافیم
گیرم که عصرهای جمعه از همیشه دلگیرترند

و شهر

از همیشه سرد تر

خالی تر

 

گیرم که دلتنگ تمام هم آغوشی‌هایمان

و ملافه‌های چروک خورده ایم

این‌ همه بوسه که در چمدان جا نمی‌شود

 

نیستی
و این فقط کمی عجیب است

هنوزگل‌های قاصد می‌رویند

هنوز بادها می‌وزند

هنوز همه‌ی راه‌ها به شهر می‌رسند

و همه‌ی شهرها

به تو

 

نیستی

و در قلب من حفره‌ایست

به بزرگی تمامِ بودنت

حفره‌ای

که با هیچ چیز پر نمی‌شود

و این

فقط

کمی

عجیب است.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 13:28 توسط نیوشا |