از هم دوریم
که باشیم
نیمی از من آنجاست
نیمی از تو
اینجا
این همه خاطره که در چمدان جا نمیشود
نیستی
و این فقط کمی عجیب است
گیرم که دیگر به یک سیگار پُک نمیزنیم
و در قوری لب پَر
چای دم نمیکنیم
یا روی کاناپهی زوار در رفتهات لم نمیدهیم
که رویا ببافیم
گیرم که عصرهای جمعه از همیشه دلگیرترند
و شهر
از همیشه سرد تر
خالی تر
گیرم که دلتنگ تمام هم آغوشیهایمان
و ملافههای چروک خورده ایم
این همه بوسه که در چمدان جا نمیشود
نیستی
و این فقط کمی عجیب است
هنوزگلهای قاصد میرویند
هنوز بادها میوزند
هنوز همهی راهها به شهر میرسند
و همهی شهرها
به تو
نیستی
و در قلب من حفرهایست
به بزرگی تمامِ بودنت
حفرهای
که با هیچ چیز پر نمیشود
و این
فقط
کمی
عجیب است.