من هنوز نفهمیدم چیه که اینطوری پابندم کرده، من نه تعلق خاطری به این خاک دارم، نه معتقدم باید موند و به این کشور کوفتی خدمت کرد! راستش دلتنگی و غم غربت هم بهانه است. اگه دله که اینجا هم می گیره، تنهایی هم که با آدما، بی آدما ... اما اعتراف می کنم که می ترسم. من از تغییر می ترسم، اینکه تنهایی وارد یه فضای جدید بشم نگرانم می کنه ، حکایت همین جاهای تکراری رفتن، کارای تکراری کردن، غذاهای تکراری خوردنمه!
خسته شدم، دلم می خواد از صبح تا شب لم بدم رو کاناپه و کتاب بخونم، فیلم ببینم، موزیک گوش کنم، برم کافه، سیگار دود کنم، با بچه ها شرو ور بگم و بخندم ... نه که الان این کارارو نمی کنم ها، نه، اما وقتی یه چیزی هی تو فکرت وول می خوره و باعث می شه همیشه یه دلشوره ی لعنتی آویزونت باشه، خوش گذرونیاتم مفت نمی ارزن!
پ.ن: درسته که امروز از دنده ی چپ بلند شدم و بدجوری دلم گرفته، اما انقدر خوشحال هستم که بخندم، درس بخونم، کار کنم، کلی هم پول در بیارم! عیدی تابستونی دستتو بگیرم و با هم بریم سفر! سفر دور و دراز! اما امروز نه، امروز بدجوری دلم گرفته ...