تبليغاتX
روزگار ترانه و اندوه -
این پیراهن آبی که تنم می‌کنم و می‌نشینم روبرویت و صاف زُل می‌زنم توی صورتت. و آن نمی‌دانم چه که ته چشم‌هایت برق می‌زند و بغض می‌کنی. و این لب‌هایم که آرام می‌لرزند ...

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:9 توسط نیوشا