شتاب مکن
مرا جا گذاشتهای.
جایی میان سطور دیوارنوشتههایی
که تک تک کلماتشان زادهی شیطنتهای شبانهای بود
که بودنمان را حک میکرد.
یا شاید کنار رودخانهی آرامی
که گذر عابری نامنتظر
خلوت عاشقانهاش را آشفته بود.
من
سربه هوا
غرق در عطر تنت بودم
و تو
مست از مهربانیِ من؛
که گُمم کردی.
من ماندم
و عبور برقآسای زمان
که روی تمام دیوارها گرد فراموشی میپاشید
و رودخانههایی
که دیگر خشک شده بودند.
***
هنوز
عقربهها میچرخند
و من که در کودکیهایم پیر میشوم،
دیگر از گم شدن در خاطراتی
که رویشان یک وجب خاک نشسته
نمیترسم.
میدانم
زمین،
که عجیب بزرگ است،
آنقدر خواهد چرخید
که شبی
ته کوچهی بنبستی
که پر از آواز جیرجیرک است
به هم خواهیم رسید
و من
سر به هوا
غرق در عطر تنت
به جامی دوباره
مهمانت خواهم کرد.