تبليغاتX
روزگار ترانه و اندوه -

"- مثل توت‌فرنگی می‌مونی، که همیشه تو چشم همست.همه دوست دارن داشته باشن ازش، با اینکه خیلیا نمی‌تونن. ولی بازم دوستش دارن، چرا؟ نه مثل سیب و پرتقال که کم حرفند، البته بیشترشون حرفی برا گفتن ندارن. توت‌فرنگی خوشحاله که اینطوریه، و میرقصه، بقیه بازم بیشتر دوستش دارن ... نمی‌دونم توت‌فرنگی خودش چی فکر می‌کنه.

 - چی‌ می‌گی تو؟ ‌بریم بیرون؟

- نه، حوصله ي شلوغیو ندارم، می‌رم قدم بزنم."

۱۱ فروردین ۸۷

پ.ن: وقتی می‌خواست خیلی جدی مزخرف بگه، سرشو خم می‌کرد ،دستشو با یه حالت خاصی می‌آورد بالا و با لبخند یه پک به سیگارش می‌زد! صداش همینطور تو سرم می‌پیچه ؛ نه، الان بیاید، بعد از عید دیره ...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:33 توسط نیوشا |